تبلیغات
.:.:.دوســــ ـــ ــــتانه.:.:. - مطالب آذر 1391
.:.:.دوســــ ـــ ــــتانه.:.:.
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام گرم خدمت شما بازدیدکنندگان گرامی.خــوش اومــدید.
خوشحال میشم اگه در رابطه با عناوین و مطالب سایت نظرات خودتون رو بگید.
باتشکر.
مدیر وبلاگ

مدیر وبلاگ : Masoud
نویسندگان
یـــلـــدا یـــعــنــی یــادمـــان بـــاشـــد کـــه زنـــدگـــی آنــــقـــدر کــــوتـــاه اســــت کـــه یـــک دقـــیــقـــه بـــیـــشـــتر بــا هـــم بـــودن را بـــایـــد جـــشـــن گـــرفـــت . . . {-41-}{-35-} یـــلدایـــتان مــبــارکــــ  {-35-}{-41-}



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 آذر 1391
بی خــ ــیــال حـرفــ ــ هــ ــای مــ ـــردم

بیــ ــا مـــ ــرا ببــ ـــوس . . .

آن ها پــــشت سـ ــر خدا که خــ ــداست حـــــرف میزنـــ ـنــد!

چــ ـــه برسـ ـــد به مـ ـــــن و تــــ ـــو . . .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 آذر 1391
هرچقدر هم عطرت را عوض کنی...

 باز هم تنت بوی کثیف خیانت میدهد...

عزیز لعنتی ام...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 آذر 1391
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفلکرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامانبابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامانبابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رولباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یهکاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را کهمیبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه:

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تاآخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف میزنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی،یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباسعروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمتچطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرشرو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمامدارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال ازجلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامونلرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی منیادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومونگذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها بروسراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت کهدیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی وگفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببینچشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادتشهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه توچشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودمکه دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه توبود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامواز این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجایدستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون بارنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگشده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ،بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیتبهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنامی بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکیشده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوتکردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه یپسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلبنادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگونبخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 آذر 1391
قسم خوردم که پا به پای تو مسیر جاده عشق را بپویم

اما جاده عشق همراهی نمی کند



قسم خوردم که همراه تو آرامش دریای عشق را حس کنم


اما دریای عشق سرابی بیش نبود


قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقی جز تو در قلبم نباشد


اما حس می کنم تو عشقم را فراموش کرده ای


قسم خوردم تنها امید قلب بیقرارم ، نگاه چشمهای مهربانت باشد


اما تو نگاه زیبایت را از من دیوانه پنهان می کنی


قسم خوردم تا آخرین نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم


اما می دانم که تو دیگر دوستم نداری


قسم خوردم جز عشق تو ، هیچ عشقی را به سراچه قلبم راه ندهم


اما فهمیدم که تو معنای عشق مرا از یاد برده ای


قسم خوردم از غم عشق تو دیوانه شوم و بمیرم


اما فهمیدم که حتی برای مردن هم خیلی دیر شده خیلی !


شاید هیچ وقت احساس مرا درک نکنی و عشق مرا نادیده بگیری


اما سوگند یک عاشق ، هرگز شکستنی نیست 


پس باز هم قسم می خورم که هرگز و هرگز سوگندهایم را نشکنم 


و تا پای جان عاشق بمانم و عاشق بمیرم




می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است 

اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 آذر 1391
پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را پائین انداخت، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت، نیم نگاهی به هر دوی آنان کرد، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد، 
پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی این اشاره چیست، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت، پیرمرد اینبار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت، در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود، از بالای عینگ بزرگش آن دو را ور انداز میکرد، دختر سرش را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود،
هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در دنیای دیگری سیر میکردند، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید، دسته اسکناسی را از زیر پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه جلوی پیشخوان چشمش به دستان آن دو افتاد، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیشخوان گذاشت و گفت: آقا راضی باشین. 
پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد، هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و از پیرمرد تشکر کرد، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند، پسر مانند عقابی که بال میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد، دستش را به دور شانه دختر انداخت، 
نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد، دختر دستمالی از جیبش در آورد و بطرف صورتش برد و هر دو از مغازه خارج شدند. پیرمرد طلافروش با ناباوری این صحنه را تماشا میکرد، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر میکردند و دست در دست هم، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری برسد. بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند موجود مزاحمی روی پیشخوان می اندازند تا از شرش خلاص شوند اما، هرگز ندیده بود اینچنین عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند، بغض گلویشان را بفشارد. 
پیرمرد دلش طاقت نیاورد، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج شد، چند قدم آن طرف تر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی، انگار سنگینترین وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند، به طرف انتهای خیابان میروند، بدنبالشان دوید و دستش را بر روی شانه پسر گذاشت، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت: بله بفرمائید، پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت: پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود بسوی او دراز کرد و گفت: این حلقه بهترین یادگار شماست، پولش هم پیش شما بماند، هر وقت داشتید بدهید، اصلاً این شیرینی عروسیتان. 
پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت: اگر میذاشتن عروسی کنیم، حلقه هامون رو نمیفروختیم. دختر دیگر طاقت نیاورد، بغض امانش را بریده بود، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی بطرف خود کشید و گفت: بیا بریم عزیزم.
پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد، دستمال کوچکی را از جبیش در آورد، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر شده بود پاک کرد .....




نوع مطلب :
برچسب ها : حلقه، متن عاشقانه،
لینک های مرتبط :
جمعه 17 آذر 1391

وقتی به او فکر می‏کنم، قلبم می‏زند. دست و پایم را گم می‏کنم، تمام حواسم پیش اوست…




http://s1.picofile.com/file/7112948488/adame.gif


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : آیا عاشق شدم؟، از کجا بفهمم عاشق شدم؟، عشق، عاشقم،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 آذر 1391


( کل صفحات : 2 )    1   2   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی